|
ستاره را گرفت و رفت وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.! به همين سادگي؟ پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟ تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟ بخش اعظم روحم. تو مي داني چه کردي؟ حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم. از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است. به کسي نگوييد.. ستاره ام اما به من باز گشته است گر چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من...... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 3:50 توسط سینیور |
|
| ||||||