|
جلسه محاكمه عشـق بود و قاضی عقـل ... و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود يعنی فراموشی! قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتی شما دست ها که با گرفتن دست هاش آروم می گرفتید ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت ديدی قلب همه از عشق بيزارند ولی من متحيرم با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی ؟! قلب ناليد؛ كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند و فقط با عشق می توانم يك قلب واقعی باشم پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 22:28 توسط سینیور |
|
| ||||||