باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است
و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟
چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند
تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود
گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود!!!
آه...
اشك هايم جاريست
آه...
او رفت و من ماندم
او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد
اوترسو بود
او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم
او يا سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 15:45 توسط سینیور
|
خدایا!
گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ،
نگاهم را به سوی تو و آسمان می گیرم ،
و آنقدر با تو درد دل می کنم ،
تا کم کم چشم هایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند .
و پس از آن است که قلبم سبک می شود .
تو می آیی و تمام فضای دلم را پر می کنی .
آن وقت دیگر آرام می شوم ،
و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد ،
چون تو را در قلبم دارم
.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:11 توسط سینیور
|