|
دوباره گوش کن....این بار کمی دقیق تر...این بار کمی با حوصله تر...کسی صدایت می زند...کسی می خواهد انگار با تو سخن بگوید... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 7:30 توسط سینیور |
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد « من به هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 19:16 توسط سینیور |
فرهنگ لغتش رو باز میکنه. ورق به ورق، سطر به سطر ، هرچی میگرده کمتر پیدا میکنه. یعنی نیست!!؟؟ یعنی وجود نداره؟ یا اینکه تو لغتنامه ها ننوشتن؟ همه چیز هست به جز اونی که دنبالش می گرده.اخرش هم حوصلش سر میره و داد می زنه بابا یکی بیاد و این عشقی رو که میگن معنی کنه ... + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 8:0 توسط سینیور |
|
| ||||||