
ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بيا .. اين مال تو ولي مراقبش باش.
ستاره را گرفت و رفت وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!
به همين سادگي؟
پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟
تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟
بخش اعظم روحم.
تو مي داني چه کردي؟
حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم.
از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است.
به کسي نگوييد..
ستاره ام اما به من باز گشته است گر چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش
مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من......
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 3:50 توسط سینیور
|
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو -
همه چيز را ياد گرفته ام -
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام -
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم -
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم -
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي -
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو -
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن -
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم
ياد گرفته ام که بي تو بخند.-
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت -
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو -
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم -
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم -
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام-
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم -
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم
تو نگرانم نشو -
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 20:38 توسط سینیور
|
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 22:41 توسط سینیور
|