تبليغاتX
خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی حجم سبز تنهایی

حجم سبز تنهایی

خدایا به من زیستن عطا کن

خدایا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 23:23 توسط سینیور |


انتظار یار کشیدن

کاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم

خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم

تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر،

کاش، چون ایینه، بر صورت غباری داشتم

ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است!

کاش جان می دادم اما انتظاری داشتم.

شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی

لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم

خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش

حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم.

نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام

که به سوی غیر خود راه فراری داشتم،

محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود

گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم

تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب

اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم

پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود

چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم

آه، سیمین! حاصلم زین سوختن افسرده است

همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...


سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 19:35 توسط سینیور |


تنها در کوچه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همۀ ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقۀ خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.

تنها می رفتم، می شنوی؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خود فرو افتم.

ناگهان، تو از بیراهۀ لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همۀ تپش هایم از آن تو باد، چهرۀ به شب پیوسته!

همۀ تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های

بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما "هزار و یک شعصیانی پیکرت شعلۀ گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم،

زمزمۀ نیایش در بیدرای انگشتانم تراوید.

خوشۀ فضا را فشردم.

قطره های ستاره در تارکی درونم درخشید.
و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.

میان ما سرگردانی بیابان هاست."

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان(هزار ویک شب ) جست و جو هاست.


سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 19:35 توسط سینیور |


کدامین باد بی پروا سایه تاریک این نیلوفر را به سر زمین خواب من آورد  

از مرز خوابم می گذشتم

سایه ی تاریک یک نیلوفر

روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روئیده بود.

گوئی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچد.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رووئید،

سایه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:

نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.

در رگهایش، من بودم که می دویدم.

هستی اش در من ریشه داشت،

همه ی من بود.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:30 توسط سینیور |


 بارون

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد

غوغای پندار نمی بردم

غوغای پندارم نمی مرد

غمگین و دلسرد

روحم همه رنج

جان همه درد

آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد

چشمان تبدارم نمی خفت

افسانه گوی ناودان باد شبگرد

از بوی میخک های باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در

گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ

گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت

گه پای می کوبید روی دامن کوه

گه دست می افشاند روی سینه دشت

آسوده می رقصید و می خندید و میگشت

شب تا سحر من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت

پا روی دل بگذار و بگذر

بگذار و بگذر

سی سال از عمرت گذشته است

زنگار غم بر رخسارت نشسته است

خار ندامت در دل تنگت شکسته است

خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش

تنهای تنها
خاموش خاموش

دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی

دیگر نمی گویی حدیث مهربانی
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی
دست زمان نای تو بسته است
روح تو خسته است

تارت گسسته است

این دل که می لرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی است

این دل که جز با مهربانی آشنا نیست

این دل دل تو دشمن تست

زهرش شراب جام رگهای تن تست

این مهربانی ها هلکت میکند از دل حذر کن

از دل حذر کن

از این محبت های بی حاصل حذر کن

مهر زن و فرزند را از دل بدر کن

یا درکنار زندگی ترک هنر کن

یا با هنر از زندگی صرف نظر کن

شب تا سحر من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان افسانه میگفت

پا روی دل بگذار و بگذر

بگذار و بگذر

یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است

زن را سخن از نان و آب است

طفل تو بر دوش تو خواب است

این زندگی رنج و عذاب است

جان تو افسرد

جسم تو فرسود

روح تو پژمرد

آخر پرو بالی بزن بشکن قفس را

آزاد باش این یک نفس را

از این ملال آباد جانفرسا سفر کن

پرواز کن

پرواز کن

از تنگنای این تباهی ها گذر کن

از چار دیوار ملال خود بپرهیز

آفاق را آغوش بر روی تو باز است

دستی برافشان

شوری برانگیز

در دامن آزادی و شادی بیاویز

از این نسیم نیمه شب درسی بیاموز

وز طبع خود هر لحظه خورشیدی برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست

سر زیر بال خود مبر بگذار و بگذر

پا روی دل بگذار و بگذر

شب تا سحر من بودم و لالای باران

چشمان تبدار نمی خفت

او همچنان افسانه می گفت

آزاد و وحشی باد شبگرد

از بوی میخک های باران خورده سرمست

گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ

گاهی شراب خنده اش در کوچه می ریخت

آسوده می خندید و می رقصید و می گشت

فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 13:25 توسط سینیور |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من بچه ی پاییزم

پاییز زیبا

چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست

من یه سکوت پر ز فریادم

گوش کن

خوب گوش کن صدای شکستن را

میشنوی؟

این منم که هر روز در خود

می شکنم

این منم


آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را

دوست ندارند، نمی فهمند که

پاییز

همان بهاریست که عاشق

شده است



پاییز همیشه واسه من

نشونی از تو بوده


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

پــــــــــــرتو پــــــــــــلا
صدسال تنهایی(mossi)
مثلث برمودا
همه جور داریم
دستامو بگیر بانو
فریاد بی صدا
یه شعله ی خاموش
بگذاریم تنهایی اواز بخواند
غمگین تنها
ققنوس مقدس
مهر گردون
بوی سیب سرخ
من و تو
دختر دبیرستانی
ĐДЯK PįИK L0V3
دوستداران دكترشريعتي
حرف دل من وتو
دلکده
قصه ی دلها
pink love
خودمونی
عارفانه عاشقانه شاعرانه
ღ♥ღ یه دخترک ღ♥ღ
دریـــــــــــا
پا ییز فصل عشق
نفس(رویا)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی