|
سیلاب غمگین خاطرات کهنه قدم بر می دارم و تا انتهایی ترین موج افسون زمین بی هیاهوی باد های مهاجر در خنکای نسیم مهر درخت سر سپرده به باد پرواز را از شاپرک می آموزم و با بالهای ایمان کهکشان به کهکشان دنبال افسون شاد خوشبختی میگردم ، بالهای کوچکم خیس از نم باران زیر تگرگ خاطرات می شکنند و من در سقوطی بی انتها به عمق بی کران فردا ها تو را می یابم ، و تو را در مخملی سبز به قلب همیشه تنهایم هدیه میدهم. + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 17:30 توسط سینیور |
شب سردي است ومن افسرده راه دوري است وپايي خسته تيرگي هست وچراغي مرده مي كنم تنهاازجاده عبور دور ماندندزمن آدم ها سايه اي ازسرديوارگذشت غمي افزودمرابرغم ها فكرتاريكي واين ويراني بي خبرآمدتا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر،سحر نزديك است هردم اين بانگ برآرم از دل: واي اين شب چقدر تاريك است خنده اي كوكه به دل انگيزم؟ قطره اي كوكه به دريا ريزم؟ صخره اي كوكه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليك غمي نمناك است سهراب سپهری + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 13:5 توسط سینیور |
تمام راه ها را به سوی جاده ی تنها یی می پویم و در اضطراب گل بوته اهی جدایی چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم. به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم آشیان کردی و بر تارو پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی. پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت هنوز در من شمعی روشن است. و من در انتهای غروب نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان تو تجلی کند. کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد. طولانی ترین راه ها به اولین قدم آغاز می شوند و انسان با نخستین درد. اما من با اولین نگاه تو آغاز شدم. پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار. باور کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد و با یاری دستان تو گل ها نسیم روح بخش یاد تورا در وجودم زمزمه می کنند.ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگان خود را جاری سازم و این مردم را به شهری از شهرهای محبت می بردم تا ببینند خورشیدشان کجاست و یاری ام کنند. عزیزا: وقتی امید و یأس با هم برابر باشند زندگی چه معنایی دارد؟ چه لذتی خواهد داشت؟ ورق که سیاه باشد قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ نیست. چه بگویم و چه بنویسم که کلمات گنجایش بیان محبت تورا ندارد و من به سوی هر کلمه ای که می روم از دستانم می گریزد. ولی با این همه همین کلمات شکسته بسته را کنار هم می گذارم و امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگذارباشیم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 13:2 توسط سینیور |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم اشكي از شاخه فرو ريخت يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم فريدون مشيري + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 12:49 توسط سینیور |
خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 21:16 توسط سینیور |
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند پلکان جلو ساختمان، گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت: سهراب سپهری + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 20:10 توسط سینیور |
در گذرگاه زمان (مهدي اخوان ثالث) + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:24 توسط سینیور |
به آسمان دل نگريستم آسماني بي ستاره و خاموش بود اشك ريختم فرياد زدم تا اينكه سوسوي ستاره اي را ديدم تنها ستاره آسمان دل ، درخشيد آسمان را در آغوش كشيدم چشمانم را بستم تا تك ستاره ي روشن را تصور كنم زيبا بود دلنشين و عاشق بود رنگين كمان قلبش ديوانه كرد دلم را ساده بود و ساكت ناز بود و نوراني صدايش كردم با لحني عاشقانه جوابم را داد اما ندانست كه دل ، عاشق و ديوانه اش شد ستاره درخشيد دلم لرزيد و ديوانه شد چشمانش را پرستيدم قلبش را درون قلبم حبس كردم توانستم به آرزوي عاشقانه قلبم برسم آنگاه بود كه از خواب زيبا و خيالي ام بيدار شدم و فهميدم كه خوابي بيش نبوده اي كاش هيچگاه از خواب و خيال بيدار نمي شدم باز چشمانم را بستم و به سرزمين عشق و ستاره ها سفر كردم اما اين بار ، ديگر ، از خواب بيدار نخواهم شد بی تو دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است بی تو زندگی برایم عذاب است ، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل همیشه خالی است بی تو آرزویی ندارم در دلم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است بی تو مردی مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو دلی بی احساسم بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، و پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است ، و نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست ، آرزوی قلبم مرگ است + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 10:34 توسط سینیور |
اي عشق من زماني که در کنار تو هستم مي داني که چه احساسي دارم و زماني که من در آغوش قلبت جاي گرفته ام مي خواهي که از عشق خويش به تو چه بگويم زماني که در کنار تو هستم جهان به زيباترين حد خود مي رسد اي تمام آرزوهاي من به تو نياز دارم اي عشق من اي زندگي من , من را ترک نکن سوگند به باارزش ترين چيزي که در زندگي تو وجود دارد که اجازه نده وجود تو را از من بگیرند و تو را از کنار من دور کنند عزيزم تو امروز بايد اين اعتراف را بداني که عشق تو من را به مرز ديوانگي رسانده است من دوستت دارم دوستت دارم من تو را همراه با آن عشقي دوست دارم که هيچ کس همانند اين عشق تاکنون نديده است واي اي عشق من + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 22:26 توسط سینیور |
خدایا از تو می خواهم چراغ راهم باشی ، راه درست زندگی کردن ، درست تلاش کردن را به من نشان دهی و مگذاری نیرویم به هرز برود و مرا در مسیر درست و به سوی رسیدن به آرزوهایم قرار ده. تو که نهایت تمام خوبی ها ، تمام صفات نیک آنچه در ذهن آدمی من نمی گنجد ، هستی. تو را دوست می دارم و می پرستم ، نه به خاطر خود و خواسته هایم ، نه به خاطر ترس از عذاب تو . تو را دوست می دارم و می پرستم ، چون لایق دوست داشتن و پرستشی . تو را دوست می دارم و می پرستم ، چون از عذاب سخت لحظه ای روی گرداندنت می ترسم . خدایا اگر به آرزو ها و خواسته ایم مرا رساندی که می دانم می رسانی ، از تو یک خواهش دارم ، اینکه لحظه ای مرا به حال خود وامگذاری و مگذاری که از یاد تو و محبت های تو غافل شوم و تو را از یاد ببرم . خدایا تو بزرگوار و بخشنده ای ، مرا ببخش و با من چنان رفتار کن که از ذات پاکت و از صفات نیک توست ، نه آنچه لایق این حقیر است . دوستت دارم خدایا و تو خود بهتر بر همه چیز آگاهی . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 2:31 توسط سینیور |
|
| ||||||