دوباره گوش کن....این بار کمی دقیق تر...این بار کمی با حوصله تر...کسی صدایت می زند...کسی می خواهد انگار با تو سخن بگوید...
امروز تو باید گوش بسپاری و او سخن بگوید....این بار نجوای تو سکوت است و سکوت او فریاد...
دوباره بغض هایت را فراموش کن تا فراموشی هایت را گریه کنی...گریه برای روزهایی که بودن را فراموش کرده بودی..گریه برای او که بودنش را و فریادهایش را با سکوت همراه ساختی...
با تو هستم....کمی درنگ کن...گاهی به آسمان لبخند بزن ...گاهی به ماه اشاره کن..ستاره ها را در آغوش بکش...و این بار اسیر دستان بی رحم غرور نباش...
دوباره گوش کن...کمی مهربان تر از همیشه...کمی آرام تر....
امروز می خواهم که صدای باد را با هم بشنویم. امروز می خواهم که گیسوان سپیدار را با هم نوازش کنیم. امروز می خواهم که دریا را با هم در امواج بی حاصلش غرق کنیم...امروز نمی دانم تا کدامین لحظه ...اما تا آخرینش..می خواهم فراموش نکنیم که بودن را به خاطر خدا دوست بداریم..او که دوستمان دارد..و می داند که دوستش داریم..و این زیبا ترین عشق است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 7:30 توسط سینیور
|
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد
« من به هر چه که خواستم نرسيدم ...
اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 19:16 توسط سینیور
|
باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است
و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟
چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند
تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود
گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود!!!
آه...
اشك هايم جاريست
آه...
او رفت و من ماندم
او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد
اوترسو بود
او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم
او يا سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 23:46 توسط سینیور
|
فرهنگ لغتش رو باز میکنه. ورق به ورق، سطر به سطر ،
حرف به حرف رو نگاه میکنه.
هرچی میگرده کمتر پیدا میکنه. یعنی نیست!!؟؟
یعنی وجود نداره؟ یا اینکه تو لغتنامه ها ننوشتن؟
همه چیز هست به جز اونی که دنبالش می گرده.اخرش هم حوصلش سر میره و داد می زنه
بابا یکی بیاد و این عشقی رو که میگن معنی کنه ...
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 8:0 توسط سینیور
|

ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بيا .. اين مال تو ولي مراقبش باش.
ستاره را گرفت و رفت وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!
به همين سادگي؟
پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟
تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟
بخش اعظم روحم.
تو مي داني چه کردي؟
حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم.
از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است.
به کسي نگوييد..
ستاره ام اما به من باز گشته است گر چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش
مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من......
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 3:50 توسط سینیور
|
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو -
همه چيز را ياد گرفته ام -
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام -
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم -
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم -
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي -
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو -
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن -
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم
ياد گرفته ام که بي تو بخند.-
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت -
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو -
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم -
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم -
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام-
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم -
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم
تو نگرانم نشو -
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 20:38 توسط سینیور
|
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387 22:41 توسط سینیور
|
- نمی دانم چیست ... هیچ نمیدانم ... هر چه هست من بیشتر غرقش می شوم ...
و در این غرق شدن ... لذت نابی است . بی خیالی ؟ سر خوشی ؟ سنگ دلی ؟ نه !
من ، من شدم . این کوبش نوشته ها ... و بی تابی ذهن ، منم !
- این دل برای تو ... خنجر همیشه پنهانت که رسوا شده را بیرون بکش
و جانانه بزن ! گرمی خون مال تو ... من به تماشای آن تکه گوشت در دستان توام
که عقل همیشه پیروز من به چشمان پر هراس تو لبخند می زند .
جانانه بزن ... واین خون چه رنگین است .
- خدای من ؟؟ بود و نبودش ؟!
نه جای تو آنجا بین من و خدا نیست ...
آنچه من خدا می نامش ... اینجاست ...
روز ها ی من خوب و خودم خوبتر
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 23:23 توسط سینیور
|

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 23:23 توسط سینیور
|

جلسه محاكمه عشـق بود
و قاضی عقـل ...
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعنی فراموشی!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتی
شما دست ها که با گرفتن دست هاش آروم می گرفتید
ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت ديدی قلب همه از عشق بيزارند
ولی من متحيرم با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكنی ؟!
قلب ناليد؛ كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق می توانم يك قلب واقعی باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 22:28 توسط سینیور
|
تولدم مبارک
امشب شب تولد من است !
شبی که ستاره ای به آسمان زندگییم افزوده می شود .
ستاره ای که می تواند همانند نقطه عطفی در زندگییم بدرخشد و نورانی تر از تمامی ستارگان شود.
امشب شب تولد من است .
اینم کیک تولد برای دوستان گلم

+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 16:40 توسط سینیور
|

مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق
با عطر یاد و خاطره هایش چعه دیدنی ست
آهنگ پک زمزمه غنچه های ناز
از لابه لای وسعت سبزش شنیدنی ست
مهر آمد و تبسمی از جنس نو بهار
روی لبان پک و لطیف بنفشه هاست
گلبوته های شادی و شور و نشاط و عشق
دسته گلی ست آبی و در دست بچه هاست
مهر آمد و طلوع نجیب و بهاریش
در جای جای دفتر دل سبز و ماندنی ست
شعر بلند خاطره های بهار شوق
در روزهای آبی و بی کینه خواندنی ست
مهر آمد و نوید شکفتن و یک حضور
دل ها همه به پکی برگ شقایق ست
می گفت باغبان که بدانید قدر آن
چون بهترین و سبزترین دقایق ست
در گلستان سبز پر از عطر یاس عشق
اینه های عشق و صفا رو بروی ماست
مهر آمد و درین تپش قلب زندگی
پرواز تا شکفته شدن آرزوی ماست.
من پاییز را خیلی دوست دارم چون فصل چشم گشودن من به این کره ی خاکیست .
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 23:23 توسط سینیور
|

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 23:23 توسط سینیور
|
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 23:23 توسط سینیور
|
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است• و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است• و دوست داشتن از از روح طلوع می كند و تا آنجا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت• راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در، دریا شنا كردن.
عشق بینایی میگیرد و دوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال نامطمئن ، و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است كه ((هواداران كویش را چو خان خویش دارند ))
حسد شاخصه عشق است ، چه عشق معشوق را خویش می بیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور است .و دوست داشتن ، ایمان است و ایمان یك روح مطلق است، یك ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست .
عشق رو به جانب خود دارد و دوست داشتن رو به جانب دوست . دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خودم را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.براستی كه دوست داشتن فراتر از هر چیز است
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 23:23 توسط سینیور
|